چون پاره سنگی عاشقم به گنجشکی هراسان
و هربار نا امید
بر می گردم به خاک
بر می گردم به خویش
نا امید و نیازمند زبانه می کشد آغوشم
به سویت
از تو دور افتاده ام
از تو دور افتاده ام
در بی مجالی و لالی به کاغذ آتش رسیده می مانم
جدا شده ای از نخ نگاهم
چون بادکنک ماه
سالهاست از کرشمه باران تو می گذرم
بی چتر و بارانی
در سایه پنهان می شوم
در گریه پیدا
هر چه هستم از تو دورم
دور
دور
دور
...
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۸۸ ساعت 17:57 توسط س.ع
|
میان خنده های تو قرص ماه و کودکان بذر و بالهای شانه به سر آواز می خوانند، تو تمام آنچیزی هستی که من به خواب دیده ام. تو دانه خورشیدی، مهربانی انگور و من بی آنکه ناخن هایم را به گاواهن ببندم زمستان را سرافکنده خواهم کرد، تو صدایم می کنی و پیراهنم پر می شود از بهار منی که همه عمر آسمان را به تردید نگریسته بودم حالا می خواهم چایم را در کهکشان راه شیری بنوشم . این اتفاق عجیب که در جانم افتاده است خواب باغ را در تاریکی هم سبز میکند...