بعد از سالها ...
بعد از سالها دلم هوای اینجارو کرده... نمیدونم الانم کسی پیدا میشه که وبلاگ بخونه یا پست بذاره ... خیلی بعید میدونم کسی پیدا بشه و دلتنگی منو با من مرور کنه..
غم ها مثل همیشه مهمان دل منند. روزگار گشته و گشته و من همون دختر مغموم گذشته های تلخم.. نه ! حالا زنی یا مادری مغموم و اندوهگین که ژرفای درونش اتشی موج میزنه و گه گداری اشکهای جاریش به این اتش خاموش نشدنی خنکایی میبخشه...
همین امشب بود روی مبل نشسته بودم و دلتنگ و ناخوداگاه اشکم جاری شد.. پسرم دورتر از من پرسید مامان چرا گریه کردی تعجب کردم چطور میشه پسر سه ساله م از فاصله دور متوجه گریهپنهانی از سر دلتنگی من بشه و مرد سی و هشت ساله من نفهمه..؟
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۷ ساعت 0:10 توسط س.ع
|
" />
میان خنده های تو قرص ماه و کودکان بذر و بالهای شانه به سر آواز می خوانند، تو تمام آنچیزی هستی که من به خواب دیده ام. تو دانه خورشیدی، مهربانی انگور و من بی آنکه ناخن هایم را به گاواهن ببندم زمستان را سرافکنده خواهم کرد، تو صدایم می کنی و پیراهنم پر می شود از بهار منی که همه عمر آسمان را به تردید نگریسته بودم حالا می خواهم چایم را در کهکشان راه شیری بنوشم . این اتفاق عجیب که در جانم افتاده است خواب باغ را در تاریکی هم سبز میکند...