Me

نه خطی بر روی چشمم...

نه رنگی بر لب و گونه ...

اتاق خوب من خالی...

ز عطر وحشی پونه

دوباره روی تخت من،

کتاب شعر و خودکارم ،

و تعدادی ورق پاره...

برو ... از عشق بیزارم...!!! 

mE:

وقتي اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود، و در تمام شهر، قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند... وقتي که چشمهاي کودکانه عشق مرا، با دستمال تيره قانون مي بستند!! و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من، فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد، چيزي نبود. هيچ چيز بجز تيک تاکساعت ديواري... دريافتم : بايد، بايد، بايد، ديوانه وار دوست بدارم!!.... فروغ

yUo:

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم، به تو می اندیشم، و زمان را لمس می کنم، معلق و بی انتها، عریان.. می وزم،می بارم، می تابم، آسمان ام.. ستارگان و زمین، و گندم عطر آگینی که دانه می بندد، رقصان، در جان سبز خویش، از تو عبور می کنم، چنان که تندری از شب، می درخشم، و فرو می ریزم.....................شاملو

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود، می سوختم از وصل تو عشق تو بسم بود، عشق تو بسم بود که این شعله بیدار، روشنگر شبهای بلند قفسم بود... آن بخت گریزنده در این آمد و بگذشت، غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود، دست من و آغوش تو هیهات که یک عمر... تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود... سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق! در غربت این معرکه فریاد رسم بود. لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم.... ....رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود.... رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود

mE:

نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه می تازم، نگاه کن با چه سر سختی تو این سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم، یه فصل پاک یه فصل امن و بی وحشت برای تو که یه گلبرگ زودرنجی. یه فصل گرم و راحت زیر پوست من، برای تو که با ارزشترین گنجی.. نگاه کن من به عشق تو چه لیلاوار تن یخ بسته ی پرواز و می بوسم، بیا گرم کن با سرخیه رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم، تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تو رو پاکیزه مثل مخمل قرآن، طلوع کن من حرارت از تو می گیرم، ظهور کن من شهامت از تو می گیرم.. بیا هیچکس مثل من و تو عاشق نیست، مثل ما عاشق و همسایه و همدم ، بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم.. نگاه کن من چه شبنم وار چه شبنم وار به استقبال دستای خزون می رم، هراسم نیست از این سرمای ویرانگر برای تو من عاشقانه می میرم..