Me
نه خطی بر روی چشمم...
نه رنگی بر لب و گونه ...
اتاق خوب من خالی...
ز عطر وحشی پونه
دوباره روی تخت من،
کتاب شعر و خودکارم ،
و تعدادی ورق پاره...
برو ... از عشق بیزارم...!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 12:52 توسط س.ع
|
میان خنده های تو قرص ماه و کودکان بذر و بالهای شانه به سر آواز می خوانند، تو تمام آنچیزی هستی که من به خواب دیده ام. تو دانه خورشیدی، مهربانی انگور و من بی آنکه ناخن هایم را به گاواهن ببندم زمستان را سرافکنده خواهم کرد، تو صدایم می کنی و پیراهنم پر می شود از بهار منی که همه عمر آسمان را به تردید نگریسته بودم حالا می خواهم چایم را در کهکشان راه شیری بنوشم . این اتفاق عجیب که در جانم افتاده است خواب باغ را در تاریکی هم سبز میکند...