mE:
وقتي اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود،
و در تمام شهر،
قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند...
وقتي که چشمهاي کودکانه عشق مرا،
با دستمال تيره قانون مي بستند!!
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من،
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد،
چيزي نبود. هيچ چيز بجز تيک تاکساعت ديواري...
دريافتم : بايد، بايد، بايد،
ديوانه وار دوست بدارم!!.... فروغ
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر ۱۳۸۷ ساعت 0:11 توسط س.ع
|
میان خنده های تو قرص ماه و کودکان بذر و بالهای شانه به سر آواز می خوانند، تو تمام آنچیزی هستی که من به خواب دیده ام. تو دانه خورشیدی، مهربانی انگور و من بی آنکه ناخن هایم را به گاواهن ببندم زمستان را سرافکنده خواهم کرد، تو صدایم می کنی و پیراهنم پر می شود از بهار منی که همه عمر آسمان را به تردید نگریسته بودم حالا می خواهم چایم را در کهکشان راه شیری بنوشم . این اتفاق عجیب که در جانم افتاده است خواب باغ را در تاریکی هم سبز میکند...