وقتي اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود، و در تمام شهر، قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند... وقتي که چشمهاي کودکانه عشق مرا، با دستمال تيره قانون مي بستند!! و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من، فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد، چيزي نبود. هيچ چيز بجز تيک تاکساعت ديواري... دريافتم : بايد، بايد، بايد، ديوانه وار دوست بدارم!!.... فروغ