می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود،
می سوختم از وصل تو عشق تو بسم بود،
عشق تو بسم بود که این شعله بیدار،
روشنگر شبهای بلند قفسم بود...
آن بخت گریزنده در این آمد و بگذشت،
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود،
دست من و آغوش تو هیهات که یک عمر...
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود...
سیمای مسیحایی اندوه تو ای عشق!
در غربت این معرکه فریاد رسم بود.
لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم....
....رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود....
رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۸۷ ساعت 13:58 توسط س.ع
|
میان خنده های تو قرص ماه و کودکان بذر و بالهای شانه به سر آواز می خوانند، تو تمام آنچیزی هستی که من به خواب دیده ام. تو دانه خورشیدی، مهربانی انگور و من بی آنکه ناخن هایم را به گاواهن ببندم زمستان را سرافکنده خواهم کرد، تو صدایم می کنی و پیراهنم پر می شود از بهار منی که همه عمر آسمان را به تردید نگریسته بودم حالا می خواهم چایم را در کهکشان راه شیری بنوشم . این اتفاق عجیب که در جانم افتاده است خواب باغ را در تاریکی هم سبز میکند...