بعد از سالها دلم هوای اینجارو کرده... نمیدونم الانم کسی پیدا میشه که وبلاگ بخونه یا پست بذاره ... خیلی بعید میدونم کسی پیدا بشه و دلتنگی منو با من مرور کنه.. 

غم ها مثل همیشه مهمان دل منند. روزگار گشته و گشته و من همون دختر مغموم گذشته های تلخم.. نه  ! حالا زنی یا مادری مغموم و اندوهگین که ژرفای درونش اتشی موج میزنه و گه گداری اشکهای جاریش به این اتش خاموش نشدنی خنکایی میبخشه...

همین امشب بود روی مبل نشسته بودم و دلتنگ و ناخوداگاه اشکم جاری شد.. پسرم دورتر از من پرسید مامان چرا گریه کردی تعجب کردم چطور میشه پسر سه ساله م از فاصله دور متوجه گریهپنهانی از سر دلتنگی من بشه و مرد سی و هشت ساله من نفهمه..؟