×15×
پركن پياله را كاين آب آتشين ديريست ره به حال خرابم نمي برد
اين جامها كه در پي هم مي شود تهي درياي آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مي ربايد و آبم نمي برد
من با سمند سركش و جادويي شراب تا بيكران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره انديشه هاي گرم، تا مرز ناشناخته مرگ و زندگي
تا كوچه باغ خاطره هاي گريز پا
تا شهر يار...
ديگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
جز تا كنار بستر خوابم نمي برد
هان اي عقاب عشق از اوج قله هاي مه آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمي برد
آن بي ستاره ام كه عقابم نمي برد...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 15:52 توسط س.ع
|
میان خنده های تو قرص ماه و کودکان بذر و بالهای شانه به سر آواز می خوانند، تو تمام آنچیزی هستی که من به خواب دیده ام. تو دانه خورشیدی، مهربانی انگور و من بی آنکه ناخن هایم را به گاواهن ببندم زمستان را سرافکنده خواهم کرد، تو صدایم می کنی و پیراهنم پر می شود از بهار منی که همه عمر آسمان را به تردید نگریسته بودم حالا می خواهم چایم را در کهکشان راه شیری بنوشم . این اتفاق عجیب که در جانم افتاده است خواب باغ را در تاریکی هم سبز میکند...